|
ای معنای انتظار یک لحظه بایست دیوانه شدن به خاطرت کافی نیست یک لحظه بایست و یک جمله بگو تکلیف دلی که عاشقش کردی چیست؟؟؟ ای غایب از نظر به خدا می سپارمت/جانم بسوخته ای و به جان دوست دارمت + نوشته شده در جمعه چهاردهم تیر 1387 18:53 توسط شکوفه |
دوست بزرگوارم سيد رضى (ره) گويد: اگر در تمام اين كتاب جز اين سخن نمى بود، پند سودمند و حكمت رسا و بصيرت، صاحب بصر و عبرت نگرنده صاحب انديشه را كافى بود. حکمتی از نهج البلاغه مولا علی (ع)
در پاسخ مردى كه از او خواسته بود اندرزش دهد، چنين فرمود:
دراز خود توبه را به تأخير مىافكند.
گفتارش به گفتار زاهدان ماند و كردارش به كردار دنياپرستان.
هر چه از دنيا بهرهاش دهند، سير نگردد و اگر بىبهرهاش دارند، قناعت نكند. نعمتى را كه به او ارزانى داشتهاند، سپاس نتواند گفت، باز هم، خواهان باز مانده آن است. ديگران را از زشتكارى منع مىكند و خود از كارهاى زشت باز نمىايستد. از ديگران كارهايى را مىطلبد كه خود انجام نمىدهد. نيكان را دوست دارد ولى عمل نيكان ندارد. با گنهكاران دشمنى مىورزد و خود يكى از آنهاست. به سبب بسيارى گناهانش از مرگ بيزار است، ولى در انجام دادن كارهايى كه سبب بيزارى او از مرگ شده، پاى مىفشرد. چون بيمار شود از كرده خود پشيمان شود و چون تندرستى خويش بازيابد به لهو و شادى روى نهد. اگر از بيمارى بهبود يابد بر خود مىبالد و چون بيمار گردد نوميد مىشود هرگاه بلايى به او رسد، خدا را به زارى مىخواند و اگر به آسايشى رسد، چون مغروران، رخ برمىتابد. نفسش در پندارها بر او چيره شود و آنجا كه پاى يقين در ميان مىآيد بر نفس خود چيرگى نيابد.
اگر ديگران گناهى كنند، خردتر از گناه او، بر آنان بيمناك شود و براى خود پاداشى بيش از عملش مىطلبد. اگر بىنياز شود، سرمست و مغرور شود و اگر بينوا گردد، نوميد و ناتوان. درعمل كوتاه آيد و در خواستن مبالغت ورزد. اگر محنتى بر او عارض شود از جاده شريعت پاى بيرون نهد. سخنان عبرتآميز گويد و خود عبرت نگيرد. اندرز مىدهد و خود اندرز نپذيرد. در گفتار بر خود ببالد و به كردار از همه كمتر باشد. در آنچه ناپايدار است با ديگران رقابت كند و در آنچه پايدار است به مسامحت بگذرد. پيش از آنكه فرصت از دست بشود، به كار نيك نمىشتابد. گناه ديگران را بزرگ مىشمارد و بزرگتر از گناه آنان را، اگر خود مرتكب شود، خرد مىانگارد. طاعت و عبادت خود را بسيار مىشمارد، هر چند، اندك باشد و طاعت و عبادت ديگران را حقير مىانگارد، هر چند، بسيار باشد. بر مردم طعن مىزند و خويشتن را مىستايد. در نزد او لذتجويى و لهو با توانگران دوست داشتنىتر است از ذكر گفتن با فقيران. به زيان ديگران و سود خود داورى كند ولى به سود ديگران و زيان خود داورى نمىكند او باشند و حال آنكه، خود همواره راه عصيان در پيش مىگيرد. مىخواهد كه حق او را بكمال ادا كنند و خود، حق كسى را بكمال ادا نمىكند. از مردم مىترسد ولى نه به خاطر خدا ولى از خدا در كارهاى بندگان او نمىترسد + نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387 16:27 توسط شکوفه |
مرا این سوز و اشک دانه دانه
بود از لطف تو مولا نشانه میان اشک دیده آشکاری وگرنه شوز دل باشد بهانه هر آن دم در دل بشکسته باشی بدامانم شود اشکم روانه اگر باشد برای تو مکانی تو را در خانه دل هست خانه خوشا آندل برایت خانه گردد که جای تو بگردد جاودانه میان خانه، عشق تو حسین است که او از خانه بیرون شد شبانه به همراه همه یاران نازش بسوی کربلایش شد روانه چنان سوزان روان صوت مناجات بگوش دل بشد از هر کرانه عجب گسترده این عشق تو مولا میان دل بساط عاشقانه رموز عاشقی آرام دلها بگوید با نوای عامیانه + نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387 10:27 توسط شکوفه |
واقعا سخنان امام عزیز من بسیار پر محتواست همانطور که فرمود: به خدا متوجه شو، تا دلها به تو متوجه شود. و همچنین چه زیبا فرمود: و بدان هیچ آتشی از آتش غضب الهی دردناکتر نیست. راستی نکند که ما در آتش غضب الهی فرو رفته باشیم؟؟ آگاه باش ای دل که تو هم امامی داشتی که استاد اخلاق تو بود ولی تو از آن بهره نبردی. ولی نه! هنوز هم دیر نیست. هنوز هم امام هست. یا لااقل اگر تو احساسش نمی کنی سخنانش که هست. دیوان اشعارش که هست. زندگینامه اش که هست. همه جا هست. کافی است قلبت به او بپیوندد و بفهمی امام زمانمان بود. نه معصوم در حد امام. اما نوری از وجودش ¤¤¤ + نوشته شده در سه شنبه چهاردهم خرداد 1387 13:59 توسط شکوفه |
مشعل بی فروغ ما با نگه تو ماه شد بی مهر تو این جان ما ره به کجا خواهد برد + نوشته شده در پنجشنبه نهم خرداد 1387 13:15 توسط شکوفه |
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387 15:41 توسط شکوفه |
+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387 12:59 توسط شکوفه |
پر کن دوباره کِیْل مرا ایها العزیز آخر کجا روم به کجا ایها العزیز رو از من شکسته مگردان که سالهاست رو کردهام به سوی شما ایها العزیز جان را گرفتهام به سردست و آمدم از کوره راههای بلا ایها العزیز وادی به وادی آمدهام از درت مران وا کن دری به روی گدا ایها العزیز چیزی که از بزرگی تو کم نمیشود این کاسه را ... فاوف لنا... ایها العزیز خالیتر از دو چشم من این جان نیمه جان محتاج یک نگاه تو یا ایها العزیز - ما- جان و مال باختگان را رها مکن بگذار بگذرد شب ما ایها العزیز دستم تهی است... راه بیابان گرفتهام دست من و نگاه شما ایها العزیز + نوشته شده در جمعه سی ام فروردین 1387 2:2 توسط شکوفه |
|